- نئشگیه بعد از شکست . یه شکست همه جانبه . زیر آوار رویاها و نقشه هایی که تخریب شدن موندی و همونجوری که بی جونی زل زدی به یه نقطه . شکست خوردن . هوووم ... مثل سقوط از یه ارتفاع بلند و افتادن روی یه زمین سفت میمونه . لحظه ای که با زمین برخورد میکنی، تو سرت یه زنگی میزنه که تا یه چند ثانیه ای منگی ! مثل کتک خوردن تو یه دعوای پنج به یکه . اون یه نفر تویی با دست خالی . میفهمی ؟ چوب و قفل فرمونه که از هر طرف میاد . میمونی و کتک میخوری ولی ته دلت با خودت حال میکنی که جا نزدی، موندی و خوردی . وسط دعوا بدنت گُر میگیره . گرمی و هیچی حالیت نیست. مثل مستی با عرق سگی میمونه. انگار آدرنالین خون اون موقع بالا میزنه. تا حالا نئشه ی شکست شدی ؟ اون لحظه ای که میشینی و یه کاغذ سفید میذاری
جلوت و بالاش مینویسی : شروع از صفر . دوباره . حال الانه من و تو ِ . اگر گرفتی چی میگم برو زود بیارش ... !
Evanescence و در راس اون Amy lee فقط یک گروه نیست ، یک شیوه ی زندگیه ، یک راه سالم برای تفکره . مدت هاست که واسم سواله مگه این ملودی ها چی داره که اینطور من رو از بعدی به بعد دیگه میبره ؟ این پست تقدیم به همه ی اونهایی هست که ورود صدای جادویی Amy lee نقطه ی عطفی توی زندگی موسیقیاییشون بوده .
گاهی وقتا همه چیز تکرار میشه , دقت کردی ؟ نکردی ؟ خوب همینه که همیشه دچار یه اتفاق میشی ! دوباره فراموش میکنی که دنیا همونیه که میبینی , همونیه که فکر میکنی , همونیه که تصورشو تو ذهنت ساختی و حالا واست نشون داده میشه . زندگی یه نمایش نامه ای که سناریوشو تو ذهنت مینوسی و کارگردانش خودتی . اما امون از اون روزی که انقدر بی مزه بشه که تنها تماشاگرش خودت باشی ! میفهمی ؟ نه ! هنوزم نمیفهمی ...
" شگفتا ! وقتی که بودنمیدیدم وقتی می خواند نمیشنیدم…. وقتی
دیدم که نبود…وقتی شنیدم کهنخواند ... ! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در
برابرت می جوشد و میخواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب . و چشمه که خشکید ،چشمه
ای که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در
خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید , تو تشنه آب گردی و نه تشنه
آتش و بعد … عمری گداختن ،از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو گداخت ! و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این
آسمان و زمین بی درد , دردمند میدارد و نیازمند یکدیگر میسازد دوست داشتن
است. "
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط محمد
Should I let you fall ? Lose it all ? So maybe you can remember yourself. Can't keep believing, We're only deceiving ourselves . And I'm sick of the lie, And you're too late