
22خرداد 1388
شبی که یک ملت تحقیر شد . نگاه های نگران , بهت زده از اتفاقی که مثل یه کابوس داشت گرفتارشون میکرد . شبی که با شوق و ذوق از رایی که بعد از مدت ها داده بودیم تا صبح نخوابیدیم . و صبح مجبور شدیم از سردرد بخوابیم . و ظهر که برای اعتراض رفتیم با باتوم و فحش جوابمونو دادن . چقدر نقشه , چقدر آرزوهای بر باد رفته , چقدر حس سنگین تحقیر شدن ... خورد شدن ... نادیده گرفته شدن . یاد اون صف های بلند و خنده ها و امیدواری ها میوفتم . یاد هدیه تهرانی میوفتم که 3 نصف شب تو ولیعصر با پای پیاده داشت واسه میر حسین تبلیغ میکرد . ای خدا ... چقدر داد و هوار کردیم و تبلیغ کردیم تو خیابونا . یادتونه ؟ چقدر امید داشتیم به تغییر شرایط . کروبی .. میرحسین ... سروصداها تو گوشم زنگ میزنه , صداهای نامفهوم ... یه لبخند محو از چهره ی یه دختره با شال سبز , وای ... چه کردن با ما . چیکار کردن با رای هامون .. با نظراتمون ... با زندگی آینده مون . ایران لعنتی .. اگر دوستت نداشتم همین فردا به آتیشت میکشیدم .حالم از همتون به هم میخوره . این حق مردم سرزمین من نبود. هیچکس هیچوقت اونا رو اینطوری تحقیر نکرده بود . نظرشونو به تخمش نگرفته بود . من میدونستم حروم زاده این ولی نه تا این حد !
نه . ما شکست نخوردیم , ما رو محکوم به شکست خوردن کردن . ما نشون دادیم که چقدر میتونیم بر ضد دروغ متحد باشیم . ما نشون دادیم میتونیم . تلاشمون رو کردیم . از فردا سرمونو بالا میگیریم و فقط به ادامه ی این راه طولانی فکر میکنیم . باید درست فکر کردنو یاد بگیریم , باید فرهنگ مطالعه رو گسترش بدیم . مردم ما باید با سواد تر بشن . هر وقت آگاهی تو یک جامعه رشد کرد , میتونیم امیدوار باشیم که یه روز به دموکراسی برسیم . نا آگاهی مردم تو سال 84 مارو تو این وضع گرفتار کرده . به امید اون روز ... زنده باد آزادی
پی نوشت : قدرت مثل گلوله تفنگ و سیاست ، کشیدن ماشه در زمان مناسبه . ( Godfather part III )
پ.نوشت : بالاترین 5 / اسفند / 87 باز شد .
گاهی وقتا همه چیز تکرار میشه , دقت کردی ؟ نکردی ؟ خوب همینه که همیشه دچار یه اتفاق میشی ! دوباره فراموش میکنی که دنیا همونیه که میبینی , همونیه که فکر میکنی , همونیه که تصورشو تو ذهنت ساختی و حالا واست نشون داده میشه . زندگی یه نمایش نامه ای که سناریوشو تو ذهنت مینوسی و کارگردانش خودتی . اما امون از اون روزی که انقدر بی مزه بشه که تنها تماشاگرش خودت باشی ! میفهمی ؟ نه ! هنوزم نمیفهمی ...
" شگفتا ! وقتی که بود نمیدیدم وقتی می خواند نمیشنیدم…. وقتی
دیدم که نبود…وقتی شنیدم که نخواند ... !
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در
برابرت می جوشد و میخواند و می نالد ، تشنه آتش باشی و نه آب . و چشمه که خشکید ،چشمه
ای که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در
خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید , تو تشنه آب گردی و نه تشنه
آتش و بعد … عمری گداختن ،از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو گداخت !
و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این
آسمان و زمین بی درد , دردمند میدارد و نیازمند یکدیگر میسازد
دکتر علی شریعتی




